شهلا دانشفر

خوش آمديد

داستان به دنیا آمدن کودکی در توالت

parvaneh2

 داستان به سرنوشت زنی بر میگردد به نام پروانه که نوزادش را در توالت به دنیا آورد. این اتفاق تکاندهنده آنچنان پژواکی داشت که حتی وزیر  بهداشت رژیم اسلامی را مجبور به عکس العمل و دادن قول پیگیری موضوع کرد. این خبر نمونه ای از بی تامینی مطلق مردم در ایران است. جاشت رایایی که مردم نه تنها از درمان و بهدگان محرومند. بلکه از دسترسی به اولیه ترین امکانات درمانی محرومند و این چنین جانشان به بازی گرفته میشود. ماجرا از این قرار است که پروانه در روستایی در منطقه سر کوه هومیان در ٥٠  کیلومتری شهرستان کوهدشت در استان لرستان بسر میبرد. روستایی که در آن مردم از اولیه ترین نیازهای یک زندگی انسانی محرومند. خانه هایش از سنگ است و سقفش از چوب. آب آشامیدنی هم ندارد و اهالی آن آب خود را با تراکتور از چشمه ای  که در آن نزدیکی قرار دارد، تأمین می کنند.

پروانه از اهالی این منطقه است. . او ساعت دو بامداد ١٧ مرداد با درد زایمان شدید به همراه برادر و همسر برادر شوهرش به بیمارستان امام خمینی شهرستان کوهدشت میرود.  اما زایشگاه او را تحت عنوان اینکه پزشک نداریم ، نمیپذیرد و به آنها گفته میشود که به خرم آباد بروند. تا اینکه بعد از درد کشیدنهای فراوان پروانه کودکش را در توالت به دنیا آورد

فاطمه نیازی راوی این داستان در خبر آنلاین چنین مینویسد:”جاده هومیان از شن و خاک است و صعب العبور. پروانه و حسین، برادرش میان جاده ای که نه چراغ دارد و نه علائم رانندگی در شب ١٧ مرداد با جان خود بازی می کنند. تلفن در آبادی آنتن نمی دهد و بیش تر روزها قطع است. راننده ی وانت سایپا سنگلاخ ها را با سرعت زیر پا می گذارد. کودک، مادرش را چنگ می زند. مادر نمی تواند نفس بزند. پروانه احساس می کند کودکش را می خواهد بالا بیاورد. خودش را به دیواره ی های وانت می چسباند. سپس چنین ادامه میدهد:”جاده صعب العبور و پیچ های آن درد زایمان را شدیدتر کرده است. پروانه دندان می گزد. خون از لب هایش سرازیر می شود. حسین پروانه را در آغوش می گیرد. او هم عذاب می کشد. جاده ی پیچ در پیچ تمام می شود. حالا ساعت دو بامداد است. آن ها به بیمارستان رسیده اند. پروانه به طرف زایشگاه می دود. درب زایشگاه با ناله های پروانه باز می شود. پروانه می خواهد خودش را و درد بی پایانش را به میان بیندازد. زایشگاه پروانه را طرد می کند و او را پذیرش نمی کند! دلیلش؟ معلوم نیست..

حسین از پذیرش خواهرش ناامید می شود. به دنبال ماشین دیگری می رود. در میان خلوت شب، هیچ ماشینی برای حسین نمی ایستد. به دوست نزدیکش اللهیار که راننده ی آژانس است زنگ میزند. او در تهران است. حسین به کرار از بیمارستان تقاضا میکند که خواهرش را بپذیرند، اما جوابی نمیگیرد.  درخواست آمبولانس می کند. اما بیمارستان آمبولانسی نیز در اختیار آن ها نمی گذارد.  پروانه را حتا در راهروی بیمارستان هم راه نمی دهند.

حیاط بیمارستان شلوغ است و نوزاد در حال به دنیا آمدن. پروانه شرم دارد؛ دیگران قصه این وضع حمل و درد زایمانش را بشنوند.!! به توالت می رود. توالت، چراغ ندارد. همه جا تاریک است و تهوع آور. همسر برادر شوهر پروانه که همراه آنهاست ِپروانه را را دراز می کند. نور موبایلِ حسین بر پروانه می تابد. حالا آنها بهتر می توانند پروانه را و درد زایمانش را ببینند. چند دقیقه گذشته؛ رنگ از صورت پروانه پریده است. حسین نمی تواند نگاه کند. پروانه به خودش می پیچد. حسین، دستش را در دهان خواهر می گذارد. دست حسین خونی می شود. جاری پروانه را دلداری می دهد:«نترس! طاقت بیاز زن! این جا ما را پذیرش نکردند؛ اما ما خدا را داریم!!.»

ناگهان صدای گریه نوزاد بلند می شود. حسین، صورتش را برمی گرداند. نور چراغ موبایل برای لحظه ای قطع می شود. توالت در تاریکی فرو می رود. جاری برای لحظه ای هیچ چیز نمی بیند. نوزاد از روی دستش به کاسه ی توالت افتاده است.  پروانه بر سرش می زند. برادر کودک را با هزار جان کندن بیرون می آورند. جاری بند ناف را زیر نور موبایل بریده است. حسین دیگر نمی تواند تحمل کند. دوباره به در زایشگاه می رود و فریاد میزند:«ما روستایی هستیم. یک ساعتی را و یک جای کوچک را در اختیار ما بگذارید. ما تمام وقت مان را زحمت می کشیم و در حال خدمت هستیم.» اسم این نوزاد دختر کوچک را شیدا میگذارند.

حسین برانکاردی را از دور می بیند. خواهرش را روی برانکارد می گذارد. نزدیک زایشگاه می رود:”این جا ما در شهر آشنایی نداریم؛ هیچ جایی را هم نداریم. محض رضای خدا خواهرم را بستری کنید.”. پروانه دیگر نمی تواند حرف بزند. شیدا نوزاد کوچک تازه به دنیا آمده فقط گریه می کند. پروانه او را به سینه می گیرد.

حسین برادر پروانه میگوید:”آن شب که شیدا به دنیا آمد؛ صندوق بیمارستان تقاضای دومیلیون تومان می کند. من آن موقع دستم تنگ بود. با هزار التماس ٢٦٧ هزار تومان را دریافت کردند.»

حسین به مسئول صندوق بیمارستان اعتراض می کند:«بچه ی خواهر من در توالت به دنیا آمد. هیچ کسی بالای سرش نیامد؛ حتا بند نافش را هم زن برادرم می برد. معاینه ای در کار نبوده است. این پول بابت چیست؟”

مسئول صندوق، دریافت پول را به ازای خرید دارو عنوان می کند؛ در صورتی که حسین داروها را به نرخ آزاد از قبل خریده است. حسین نگران حال پروانه است. پول را پرداخت می کند. پروانه بستری می شود.

 پروانه از وضع و حالش  میگوید: “وقتی که بستری شدم؛ هیچ پرستاری بالای سرم نیامد. احساس می کردم؛ خون در تنم جاری نیست. نمی توانستم راه بروم. سرم گیج خورد. از روی تخت پایین افتادم. برای لحظه ای نفهمیدم کجا هستم؟ دنبال بچه ام گشتم. کمی که به خودم آمدم؛ فهمیدم از روی تخت پایین افتاده ام. خودم را کشان کشان به روی تخت انداختم. آن شب حتا سرم را هم تزریق نکردند. گفتند سرم برای چه می خواهی؟!» پروانه نمی تواند حتا تکان بخورد. هیچ نایی در بدن ندارد. به اصرار او سرم را تزریق می کنند. پروانه و حسین دیگر نمی توانند آن شب را به خاطر بیاورند. پروانه در خودش فرو می رود. او هنوز هم درد دارد. نمی تواند راه برود.”

 بدین ترتیب این مادر و فرزند و همراهانش خود را به خانه میرسانند.

شایان فرزند دیگر این خانواده است. او  کودک است و لنگ لنگان راه می رود. شایان روی زمین که می نشیند؛ پایش را دراز می کند. پای شایان سوخته است و حالا زخم سوختگی شایان را رنج می دهد. خانواده پول درمان را ندارند و زخم سوختگی را با حنا التیام داده اند؛ اما هم چنان درد سوختگی کودکی اش را زخم می زند. مادر بزرگ می گوید:«زهرا با عظمت خداوند بزرگ شده است. هوای شیدا را هم خدا دارد.» شاید به خاطر این است که قصه بزرگ شدن زهرا هم ماجرای شنیدنی دارد. زندگی، اینجا معجزه است!

 می بینید که خانم فاطمه نیازی در خبر آنلاین چه تکان دهنده این داستان را روایت میکند. من سعی کردم با تلخیصی بخش اصلی گزارش او را بیاورم. اما خانم فاطمه نیازی از یک چیز سخن نمیگوید. آنهم نقش واقعی خدا و مذهب در زندگی و سرنوشت ما انسانهاست. چیزی که  کنه آنرا در داستان پروانه و فرزند نوزادش شیدا عیان و روشن می توان دید. چرا که  بطور واقعی آنجا و در همه عالم  بر خلاف قصه های مادر بزرگ ها خدا نه هوای شیدا نوزاد کوچک تازه به دنیا آمده بلکه هوای صاحبان جنایتکار سرمایه را دارد. در سایه مذهب و شبحی  به اسم خداست که چنین مردم را در بی تامینی مطلق رها کرده اند و از گرده کارگر و کل جامعه  کار میکشند.  صدایشان هم در آید نهیب میزنند که کفر نگویید، چرا که همه چیز “مشیت الهی” است.

 به عبارت روشنتر داستان، داستان صنعت مذهب است که سرمایه های کلان میلیاردی پشتش خوابیده است. پشت این صنعت دارند زندگی و معیشت مردم را چپاول میکنند و نتیجه اش فقر و بی تامینی هر روز بیشتر مردم است. با چماق خدا نیز تلاش دارند، مردم را از خواستهایشان عقب زنند و ساکت نگاهدارند. اما بخش جالب این داستان اینست که  نتوانسته اند مردم را ساکت کنند و  ریشه دین گریزی هر روز بیشتر مردم و خصوصا جوانان نیز در روشن شدن کنه چنین حقیقتی نهفته است. چیزی که هر روزه حکومت اسلامی به آن اعتراف دارد. واقعا که در چنین جایی زندگی یک معجزه است!!.

 مرداد ٩٣

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: